هذیان

خون می چکد از زخم تازه به تازه دلم!

سلام بر شهید زنده، سلام بر دلم که نفس می کشد و می میرد اما دوباره جان می گیرد برای جان کندنی دیگر!

آه دم به دم چه صیقلی می دهد نهان ات را ای دل!

سلام بر بی قراری مدام ات، ای به خون نشسته!

ای عشق چه گویمت که چونی

از قامت طاقتم فزونی (عباس خیرآبادی)

 

********************************

دست برداشته ام از شناخت آدم ها، مرا چه به دیگر شناسی!

از حوالی شان که رد می شوم آرام قدم برمیدارم تا ردپایم خبرشان نکند.

بگذار آنها هر که هستند در حال و هوای خودشان بمانند، ساده که باشی از هفت رنگ آدمها؛ ساده می گذری!

من مس وجودم را به زرشان ترجیح می دهم!

 

**********************************

لحظه های تلخ و شیرین دیروز گذشت، شد گذشته!

من ماندم و دارایی امروزم، تمام امروز را زندگی خواهم کرد به شکرانه ی طلوع یک فرصت دگر.

سلام ای صبح، ای آغاز دوباره زندگی ام.

**********************************

دختر اقلیم خورشید، دور اصلان در حال اتمام است و کم کم به گندمزار شهریور وارد می شویم.

اما تو بدان "سنبله" برای توست که می خواند:

گل سرخ ات چو عارض خوبان

سنبل ات همچو زلف محبوبان

 

 

هم دردی هم درمان!

گویند خود کرده را تدبیر نیست، حق است

اما نازنینا!

نیشتر در زخمم شکستی این حق نیست!

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

پی نوشت: هذیان نوشته شده در "خلوتگه جانان"

صبح تب دار امروز، مانند غنچه اي غرق شبنم، در پس گذر ديگري از يك شب عمر؛ در سكوتي عطرآگين به سراغم آمده است. 

و من آغاز مي كنم اين لحظه پر شده از خيال نازك يار را. 

بسم ا... الرحمن الرحيم- سلام 

 

پي نوشت: هذياني كه در محفل "خلوتگه جانان" نوشته بودم

اي عشق عليه السلام!

من چله نشين گذر عمر و آرزو شده ام!  

خبرم هست زمين زير پايم خالي شده اما 

هنوز هم به دنبال تو در فرداها مي گردم! 

و عجيب است رمز وجودت در همه جا هست و نيست! 

اي حقيقت خيال انگيز، اي عشق! 

************** 

در كدامين نشان بساط گسترده اي، اي عشق عليه اسلام! 

بگذار اين قلب را در بساط ات به حراج بگذارم! 

پي نوشت: هذياني كه در محفل "خلوتگه جانان" نوشته بودم

در این معامله چه فرقی می کند سود یا زیان. من با تو معامله کرده ام نقد جان را؛ تعال یا فرج الهم! چه فرقی می کند تنها باشم یا در جمع، در این معامله غریبانه جولان می کنم. بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم

عبارت نغز از نوع مدرن:

ول كن جهان را قهوه ات يخ كرد! 

                     (حضرت بهنام عليه السلام)

آب بي فلسفه خوردن يعني اين:

دلم يك اتفاق تازه مي خواهد! نه مثل عشق و دل دادن ، نه در دام غم افتادن؛ 

دگر اينها گذشت از ما! شبيه شوق يك كودك كه كفش نو به پا دارد و گويي كل دنيا را در آن لحظه به زير كفشها دارد؛ دلم يك شور بي اندازه مي خواهد! 

فقط گاهي ... 

دلم يك اتفاق تازه مي خواهد 

پي نوشت: متن فوق به نظرم معناي  ساده اما زيباي زندگي كردن است

حرفهايت بوي باران مي دهد!

اين شعر مصداقش:

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند

روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد  

                                                         ملاي روم 

هنوز يك ماه از زمستان باقي مانده است اما در كوچه و خيابان شكوفه ها و برگهاي سر زده از شاخه ي درختان نويد بيداري زود هنگام طبيعت را در شهر تهران مي دهد. امسال زمستان، باران و برف سفرنامه اي تازه براي تهران ننوشتند و شايد زمين در تشويش بي مهري آسمان، دستان بلند درختان را براي دعا آراسته به پاكي شكوفه ها و برگها كرده است.

به قول سهراب سپهري (تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است)

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب, لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید, آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

من ميان جسم ها جان ديده ام!

گاهي دلت مي گيرد طوري كه به كوچكترين تلنگر اشكت جاري مي شود، آدميزاد است ديگر!

گاهي روحت در فراز شادي و آرامش است و گاهي در نشيب آرامشي از دست رفته!

اما هر چه هست حتي در اوج تمام دلتنگي ها، خواندن واژه هاي موزوني به نام شعر ؛روحت را صيقل مي دهد و دستي نرم بر جان دردمندت مي كشد. شعري از مثنوي مولانا تقديم حضورتان: 

ﺯﻧﺪﮔـﯽ ﺯﯾﺒـﺎﺳــﺖ ﭼﺸﻤـﯽ ﺑـﺎﺯﮐـﻦ
ﮔﺮﺩﺷﯽ ﺩﺭ ﮐﻮﭼـــﻪ ﺑـــﺎﻍ ﺭﺍﺯ ﮐﻦ
ﻫﺮﮐﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺖ
ﻋﯿﻨﮏ ﺑﺪﺑﯿﻨـــﯽ ﺧـﻮﺩ ﺭﺍ ﺷـــﮑﺴـﺖ
ﻣﻦ ﻣـﯿـﺎﻥ ﺟﺴـــﻢﻫﺎ ﺟــﺎﻥ ﺩﯾـــﺪﻩﺍﻡ
ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺍﻓﮑﻨـــــﺪﻩ ﺩﺭﻣــــﺎﻥ ﺩﯾـــﺪﻩﺍﻡ
ﺩﯾـــﺪﻩﺍﻡ ﺑــﺮ ﺷــﺎﺧﻪﻫﺎ ﺍﺣـﺴـــﺎﺳــﻬﺎ
ﻣــﯽ ﺗﭙــﺪ ﺩﻝ ﺩﺭ ﺷﻤﯿــــــــﻢ ﯾﺎﺳــﻬﺎ
ﺯﻧــﺪﮔــﯽ ﻣﻮﺳـﯿـﻘـﯽ ﮔﻨـﺠﺸـﮑﻬﺎﺳﺖ
ﺯﻧــﺪﮔﯽ ﺑــــﺎﻍ ﺗﻤﺎﺷـــﺎﯼ ﺧﺪﺍﺳــﺖ
ﮔـﺮ ﺗـﻮ ﺭﺍ ﻧـﻮﺭ ﯾـﻘﯿــﻦ ﭘﯿــــــﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺯﺷــﺖ ﻫـــﻢ ﺯﯾﺒــــﺎ ﺷــﻮﺩ

حال من در شهر احساسم گم است
حال من عشق تمام مردم است
زندگی یعنی همین پروازها
صبحها، لبخندها، آوازها
ای خطوط چهره ات قرآن من
ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود
مثنوی هایم همه نو می شود
حرفهایم مرده را جان می دهد
واژه هایم بوی باران می دهد