زیر گنبد کبود
...پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست (عرفان نظرآهاری)
****************
و اما من
امروز دربهای زنگار بسته این معبد مقدس فرسوده را به روی باد خواهم گشود و دست در دست سیال هوا خانه تکانی اش خواهم کرد/ من دیگر به دنبال خانه قدیسان نیستم!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:39 توسط وحدتی
|
با دلارامی مرا خاطر خوش است ××××× کز دلم یکباره برد آرام را