تبليغاتX
یار مستغنی

یار مستغنی

يارم چو قدح بدست گيرد... بازار بتان شكست گيرد

در وااسفاي تنهايي و غربت ؛ تنها تكرار نام تو دليل ماندن من است. اي تنهاترين تنها ! بارقه اي از وجود تو دليل بودن منِ وامانده از من است. تويي كه مرا مي خواني و من با هر آواز دلفريب تو،آغاز مي شوم مانند روز نخستين. آغاز مي شوم تا سر بر سجده گاه تو گذارم اي محبوب من! بگذار در هر طلوع زمين بر غربت و تنهايي من افزوده شود تنها تكرار نام تو دليل ماندن من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:56  توسط  وحدتی  | 

يا الله

خداوندا! اگر در کار تو چون و چرا کردم خطا کردم

و گر در ناامیدی، تکیه جز بر کبریا کردم، خطا کردم

اگر جز بر تو، دل بستم به لذت های این دنیای فانی حلالم کن

و گر دل را به عشق نازنینان مبتلا کردم، خطا کردم

اگر اسمی به جز اسم تو آمد بر زبانم، من پشیمانم

و گر در نیک روزی، غفلت از شکر و دعا کردم، خطا کردم

اگر لغزیده گاهی ذره ای پایم، ببخشایم

و گر از فرش زیرم اندکی پا را فرا کردم، خطا کردم

من آن روزی که گفتم عشق را دیدم، نفهمیدم

که عشق اول و آخر تویی عشق آفرینا، من خطا کردم...
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:17  توسط  وحدتی  | 

گويند كه در خانه دل هست چراغي ... افروخته ، كاندر حرم افروختني نيست

مشتاقم به حريم امن تو ، اي سراسر اطمينان!

 نهيب خورده و دل از دست داده به آستانه ي عبوديت تو سر نهاده ام

چه كنم با اين دوپاي شكسته و فرو مانده در راه/ كجا منزل كنم با اين دل ويران شده ي ترك مقام كرده

چه كنم / كجا روم جز آستانه عبوديت تو اي طبيب دردمندان درد ناگريز عشق!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 11:21  توسط  وحدتی  | 

دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد

دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد          

     ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران     

      پـیـکی ندوانـیـد و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده        

  آهو روشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست       

 وز آن خط چون سلسه وامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست      

   دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات       

   هیچــم خبر از هـیـچ مـقـامی نفرستاد

حافظ بادب باش که او خواست نباشد         

  گـرشـاه پـیـامی به غــلامـی نفرستاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 9:7  توسط  وحدتی  | 

یک مستی شادمانه می خواهم

یارا! من در بودن دوباره ام  در تمنای یک دلتنگی عاشقانه ام-

 ای سراینده ی زمزمه های شبانه ام! مرا به یک جرعه ی صادقانه مست کن-

ای مولای زندگان  خفته در سراب مرگ! ببخش بر من آن ماندن جاودانه را به جذبه نگاهی-

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:57  توسط  وحدتی  | 

ای ساقی بزم شب وا رستگی از خویش

من مست تو ام دست تو خوردست به جامم

در نقطه ی آغاز به فرجام رسیبدم

اینست شروعم و... هبوطم و....تمامم.

شاعر:سرور ونجای- اهل دلی از سرزمین هندوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 10:36  توسط  وحدتی  | 

تجسم لبخند

منتظر و امیدوارم/ بگشا گره های به ظاهر فروبسته را/ من صدای قهقهه ی شادی را چون گوشواره ی گرانبها بر گوش هایم آویخته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 14:24  توسط  وحدتی  | 

اي تمام آرزوهايم!

خواستم بگويم دوستتان دارم اما مي دانم شما مرا بيشتر دوست مي داريد!

خواستم بگويم دستتان را مي بوسم اما شما هر لحظه مرا به جانتان مي فشاريد !

خواستم بگوييم هرچه دارم از شماست، ديدم شرح واضح است!

من به نفس هاي شما زنده ام اي الطاف الهي ام!

اي مقدس ترين دارايي هاي من! پدر و مادر عزيزم!

براي همه چيز ممنون اي تمام آرزوهايم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 8:23  توسط  وحدتی  | 

بی خود شده از خویشم

سخن گفتن درباره هر کس و هر چیز آسان است جز درباره خویشتن-حتی درباره تو ای عزیز من! یادت هست تصور می کردم یکدست و روان بودن جاودانه ام می کند اما اینگونه نبود- دویدن به مقصد می رساندم در حالی که اینگونه نبود- خندیدن مانع گریز اشک هایم از نهان خانه قلبم می شود اما اینگونه نبود- و هزار و یک تصور دیگر که اینگونه نبود!

حالا دوباره من مانده ام و تو -منهای تمام تصورهایم! بی خود شده از خویش در یک خلسه! خلسه ی طالب بودن و طلبیده شدن! نمی دانم من سو ی تو دویدم یا تو مرا به سوی خود کشیدی! بی شک من در عدم ترین لحظه های عمر خویش نفس می کشم! گرفتار خویشم کردی- رهایم کردی- گرفتار خویشم کردی!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 8:47  توسط  وحدتی  | 

زیر گنبد کبود

...پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست (عرفان نظرآهاری)

****************

 و اما من

امروز دربهای زنگار بسته این معبد مقدس فرسوده را به روی باد خواهم گشود و دست در دست سیال هوا خانه تکانی اش خواهم کرد/ من دیگر  به دنبال خانه قدیسان نیستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 8:39  توسط  وحدتی  |